شناسه: 80770

توصيه به نماز

درس را رها و ازدواج کرده بودم سرى آخر که پدر مى‏خواست به جبهه برود نزدم آمد و نماز را از من پرسید و من هم شانه خالى کردم بلند شدم و رفتم پدر دوباره پیشم آمد و گفت: چرا وقتى درباره نماز از شما سؤال مى‏کنم، بلند مى‏شوى و مى‏روى این طرف، آن طرف "گفتم: خوب کار دارم، گفت نه شما حتماً در نماز، مشکلى دارى یا اینکه خجالت مى‏کشى با پدرت صحبت کنى گفتم مقدارى در مشهد مشکل دارم. بعد شروع کرد و خاطره‏اى را از جبهه نقل کرد و گفت: یک پسر مسیحى که مسلمان شده بود پیش من آمد و نماز را یاد گرفت، آن وقت دخترم از من خجالت مى‏کشد کنجکاو شدم و گفتم ، خوب مسیحى دینش با ما فرق مى‏کند. چطورى شد که آمد پیش شما و نماز را یاد گرفت پدرم گفت مدتى در منطقه بودیم و آن پسر مسیحى بدون اجازه والدینش به جبهه آمده بود با اینکه بعضى از نیروهاى خودمان هنگام اعزام شدن به خط مقدم شانه خالى میکردند اما این پسر دائم به خط مى‏رفت یکروز آمد و گفت: آقاى یعقوبى اگر چیزى به شما بگویم گوش مى‏کنید. گفتم: بگو گوش مى‏کنم گفت: من دوست دارم نماز را از شما یاد بگیرم نشست و از صبح تا ظهر نماز را یاد گرفت. بعد از ظهر که عملیات شد رفت و در همان عملیات شهید شد. پدرم گفت: واقعاً جاى شرمندگى دارد یک مسیحى مسلمان شود و بیاید پیش من نمازش را اصلاح کند، آن وقت دخترم خجالت بکشد که بگوید در این قسمت از نمازم اشکال دارم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه