شناسه: 80773

توجه به خانواده

همه ناراحت بودیم هیچ خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم نه نامه‏اى به دستمان رسیده بود و نه تماسى گرفته بود شب بود و همراه همسر ایشان در خانه بودیم همه بچه‏ها خواب بودند ساعت تقریباً 1 بعد از نیمه شب بود که زنگ خانه به صدادر آمد. گفتم: حاجیه خانم بلند شد که بى بى غلام رضا آمد. درب را که باز کردم آقاى بعقوبى را دیدم که چغبه‏اى دور گردنش است و سر و صورتش مثل زغال سیاه است بعداز احوالپرسى گفتم: شیخ شما که ما را نصف جان کردى گفت: نگو ما را نصف جان کردى بگو از کجا مى‏آیى از کدام بهشت مى‏آیى، اینها را ازمن بپرس مى‏خندید و مى‏گفت: از جاهاى خوب از من پرسید شبش در خانه هر چه گفتم از جبهه براى ما تعریف کن، گفت: چى را تعریف کنم هر چه تعریف کنم کم است. آنجا که مى‏روى نمى‏دانى در چه حال و هوایى هستى نمى‏دانى چطور دلت پر مى‏زند. بعد از دو روز رفتیم و لحظه رفتن ایشان به ما گفت: من اگر سیدم دوباره مى‏آیم و از آنجا خبرى مى‏گیرم اگر نرسیدم سلام ما را برسانید. 16 15 روز بعد خبر شهادتش را براى ما آوردند و آقاى یعقوبى دیگر جاى ما نیامد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه