توجه به خانواده
همه ناراحت بودیم هیچ خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم نه نامهاى به دستمان رسیده بود و نه تماسى گرفته بود شب بود و همراه همسر ایشان در خانه بودیم همه بچهها خواب بودند ساعت تقریباً 1 بعد از نیمه شب بود که زنگ خانه به صدادر آمد. گفتم: حاجیه خانم بلند شد که بى بى غلام رضا آمد. درب را که باز کردم آقاى بعقوبى را دیدم که چغبهاى دور گردنش است و سر و صورتش مثل زغال سیاه است بعداز احوالپرسى گفتم: شیخ شما که ما را نصف جان کردى گفت: نگو ما را نصف جان کردى بگو از کجا مىآیى از کدام بهشت مىآیى، اینها را ازمن بپرس مىخندید و مىگفت: از جاهاى خوب از من پرسید شبش در خانه هر چه گفتم از جبهه براى ما تعریف کن، گفت: چى را تعریف کنم هر چه تعریف کنم کم است. آنجا که مىروى نمىدانى در چه حال و هوایى هستى نمىدانى چطور دلت پر مىزند. بعد از دو روز رفتیم و لحظه رفتن ایشان به ما گفت: من اگر سیدم دوباره مىآیم و از آنجا خبرى مىگیرم اگر نرسیدم سلام ما را برسانید. 16 15 روز بعد خبر شهادتش را براى ما آوردند و آقاى یعقوبى دیگر جاى ما نیامد.
ثبت دیدگاه