شناسه: 80774

تسليم بودن در برابر پروردگار

یکى، دو ماهى بود که خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم، دلواپس شده بودیم، در خانه بودم که خبر دادند آقاى یعقوبى از منطقه آمده است به منزل ایشان آمدیم و بعد از احوالپرسى گفتم: شما کجا بودى، ما را دلواپس کردى، گفت: دلواپس چى مى‏خواهید باشید. نهایتش شهید مى‏شدم بالاتر از این که نیست چرا اینقدر جوش مى‏زنید. گفتم: شاید آنجا به شما خوش مى‏گذردکه فکر این بچه‏ها را نمى‏کنى گفت: این بچه‏ها را خدا به من داده و خدا هم آنها را نگه مى‏دارد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه