تسليم بودن در برابر پروردگار
یکى، دو ماهى بود که خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم، دلواپس شده بودیم، در خانه بودم که خبر دادند آقاى یعقوبى از منطقه آمده است به منزل ایشان آمدیم و بعد از احوالپرسى گفتم: شما کجا بودى، ما را دلواپس کردى، گفت: دلواپس چى مىخواهید باشید. نهایتش شهید مىشدم بالاتر از این که نیست چرا اینقدر جوش مىزنید. گفتم: شاید آنجا به شما خوش مىگذردکه فکر این بچهها را نمىکنى گفت: این بچهها را خدا به من داده و خدا هم آنها را نگه مىدارد.
ثبت دیدگاه