شناسه: 80786

خواب و روياي شهادت

راوی محمود خوافی: تمام لحظاتی که با عباس بودم ، خاطره است . درست به یاد دارم که قبل از شروع عملیات ، داخل چادر هرکس برای خود گوشه ای را گرفته و در افکار عاشقانه و عارفانه غرق در نوشتن وصیت نامه بود . من که تحمل این صحنه را در چهره عباس نداشتم لیوان آبی را ناگهان روی وصیت نامه وی ریختم و او را از این کار منع کردم . به او گفتم : ما بر میگردیم ، چه می نویسی ؟ او ناراحت شد و کاغذ دیگری برداشت . در اوج افکار عاشقانه اش غرق نوشتن شد . انگار از شهادتش با خبر بود . او برای شرکت در عملیات لحظه شماری می کرد . رویای صادقانه اش را به یکی از همرزمانش نقل کرده و ابراز می دارد : از کنار سنگ سفید بزرگی ، نور درخشانی تابید . ناگهان روح خودم را لحظاتی در آن نور دیدم . محل شهادت من آنجاست . آری او بی صبرانه مشتاق دیدار محبوبش بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه