شناسه: 80830

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

بعد از شهادت غلامعلی مادرم تقریباً بینایی اش را از دست داد. و من بخاطر او ناراحت بودم. روزی برادرم حسن خواست به جبهه برود، وصیت نامه اش را نوشت و برای اعزام به بسیج رفت. من خیلی ناراحت شدم و گریه کردم و به بسیج رفتم. دست برادرم را گرفتم و گفتم:" برادرجان، اگر شما می خواهی به جبهه بروی من را هم همراه خودت ببر، من دیگر طاقت تحمل ناراحتی مادر را ندارم." با اصرار زیاد مانع از رفتن او به جبهه شدم و با هم به خانه برگشتیم. چون هنگام ظهر بود نهار خوردیم و بعد از نماز خوابیدم. خواب دیدم که علی داخل هواپیما یا اتوبوس دستش را به پیشانی زده و در حالی که ناراحت است با اخم به من نگاه می کند و چیزی نمی گوید. در همین موقع از خواب پریدم. و خیلی ناراحت شدم از اینکه نگذاشتم برادرم حسن به جبهه برود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه