شناسه: 80836

فعاليت در بسيج

چهار سال غلامعلی در روستا درس خواند بعد برای ادامة تحصیل به بجنورد نزد خواهرش رفت. در همین زمان پدرش چند بره گرفت و از غلامعلی خواست که به روستا بیاید و آنها را به صحرا ببرد. او هم به ناچار پذیرفت. تا اینکه برادر شوهر دخترم شهید شد. وقتی او فهمید خیلی ناراحت شد و سنگهای بیابان را به سرش می زد. گفت: من کار حضرت یعقوب را انجام می دهم و کار او از من بهتر است. برای همین چوپانی گوسفندان را ترک کرد و عضو بسیج شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه