خبر شهادت
راوی میرزامحمد یزدی : وقتی که غلامعلی به شهادت رسید ، قاصدی خبر آورد که او مجروح شده است زمانی که به معراج رفتم متوجه شده است که او شهید شده است.بدنم شروعبه لرزیدن کرد،یادم آمد که او سپرده بود هنگام شهادت من گریه وزاری نکن چون دیدم صبرم در حال تمام شدن است همانجا دو رکعت نماز خواندم و بعد از نماز گفتم:خدایا تو را شکر می کنم که پنج فرزند پسربه من دادی تا یکی از آنها را در راه خودت بدهم.یا حسین،الله اکبر،لاحول ولا قوته الا باالله العلی العظیم. بعد رو به آقای نقیب که همراه ما بود گفتم:خدا علی را خودشبه ما داد و خودش هم از ما گرفته ایشان گفت : علی در حال سجده بوده که تیر به قلبش اصابت می کند و به شهادت می رسد . بعد از گفته آقای نقیب خم شدم و روی قلبش را بوسیدم . دقت کردم هیچ قسمت از بدن او مجروح نبود . سپس بلند شدم دور تابودش چرخیدم و کف پایش را بوسیدم و به صورتش نگاه کردم ، لبخند می زد . گفتم : خدایا اگر بچه من به راه امام حسین (ع) رفته است او را قبول کن ، تا در قیامت ما را هم مورد شفاعت قرار دهد . زیرا خود او به من گفت که دعا کن من شهید شوم تا تو را شفاعت کنم .و راه کربلا را برایت باز کنم . خدایا حالا که اورا قبول کردی به درگاهت شکر می کنم . از 5 تا انگشتانم یکی را به راهت دادم ولی گل باغم رفت . امام بچه من به دنبال راه تو رفت . راهت را ادامه داد و شهید شد . تو هم شهادت او را قبول کن . چون عهدی که با تو بسته بود ، وفا کرد . تو هم به عهد او وفا کن و ما را شفاعت کن . سپس الله اکبر گفتم و از حال رفتم که در همان حال من را به خانه بردند . وقتی به هوش آمدم در خانه بودم .
ثبت دیدگاه