اولين اعزام
راوی میرزامحمد یزدی : بار اول که به جبهه رفت،محصل بود.من به روستا رفته بودم که غلامعلی بدون خبر مابرای جبهه اسم نوشته بود.وقتی از روستا آمدم،پسر کوچکم گفت:مادر دیر آمدی غلامعلی به جبهه رفت.من ناراحت شدم و به بسیج نزد نزد آقای سیفی رفتم و سراغ او را گرفتم.ایشان گفت:بچه شما را چون سن وسال او کم بود اجازه نمی دادندکه برود و حتی به او لباس هم نمی دادند.ولی با اصرار زیاد به او اجازه دادند که به آموزش برود.آدرس محل آموزش را گرفتم وبه دیدن اورفتم.در محل آموزش وقتی او را دیدم دست در گردن یکدیگر انداختیم و همان موقع از حال رفتم.وقتی به هوش آمدم خودم را درمحوطه محل آموزش در کنار او دیدم.غلامعلی وقتی متوجه شد من به هوش آمدم گفت:مادر جان چرا ناراحتی می کنی؟من با امام پیمان بستم که سر بر کف دست نهاده به راه امام حسین(ع) بروم وراه کربلا را برای شما باز کنم.آیا شما اجازه نمی دهی من به راه امام حسین(ع)بروم؟من گفتم:تو یک راهی را گفتی که من نمی توانم حرفی بزنم.برو خدا پشت و پناهت باشد.بعد از ساعتی از او خداحافظی کردم و او بعد از آموزش به جبهه رفت و در جبهه درسش را هم ادامه داد.
ثبت دیدگاه