معجزات جنگ
قبل از این که خبر شهادت مهدی را به ما بدهند، روزی داشتیم خانه را تمیز می کردیم که دیدم یک کبوتری آمد و سر پله ها نشست. هر کارش کردیم از خانه نمی رفت. بعد رفت توی آشپزخانه و روی یخچال نشست. جلویش دانه ریختم، خورد. بعد رفت توی هال روی در نشست. تا این که شب شد، مامانم خیلی احساس تشنگی می کرد. می گفت: ملیحه نمی دانم چرا قلبم می سوزد. هر چقدر آب می خورم تشنگی ام رفع نمی شود . آخرهای شب ساعت حدود 5/1 یا 2 بود که کبوتر بلند شد یک چرخی زد و رفت. بعد از شهادت مهدی وقتی زمان شهادت ایشان را از همرزمانش سئوال کردیم دیدم دقیقاً همان لحظه ای که مادرم احساس تشنگی می کرد ایشان در حال شهادت بوده و احتیاج به آب داشته است. آن کبوتر گفتند: روح شهید بوده است.
ثبت دیدگاه