مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
یک روز مهدی آقا با منافقین درگیر شد، و چهار تا از دندانهایش شکسته بود. موقع شام لقمه های کوچکی را درست می کردم و به ایشان می دادم بخورد. ـ از دندانهایش خون هم می آمد ـ با وجود درد زیادی که داشت می خندید. به ایشان گفتم: چرا می خندی؟ مگر دندانهایت درد نمی کند؟ گفت: دردی که من می کشم درد واقعی نیست. چون این کار را برای رضای خدا انجام داده ا م احساس میکنم دردم آرام شده است. اگر امروزه ما از این انقلاب دفاع نکنیم چه کسی می خواهد دفاع کند.
ثبت دیدگاه