خاطرات سياسي
یک شب مهدی آقا به من گفت: احمد، جرات داری کاری را با هم انجام دهیم. گفتم: چه کاری؟ می گویم ولی بین خودمان باشد. به هیچ کس چیزی نگویی. قبول کردم گفت: تعدادی اعلامیه می خواهم داخل خانه های مردم بیندازیم. گفتم: چطوری؟ گفت: فقط باید مواظب باشی گیر ماموران ساواک نیفتی. سوار موتور شدیم. ایشان راننده شد و من هم اعلامیه ها را زیر پیراهنم مخفی کردم و پشت سر ایشان سوار شدم. گفت: من از کنار خانه ها می روم شما اعلامیه ها را مچاله کن و داخل خانه بینداز ـ برای این که اعلامیه ها راحت تر توی خانه بیفتد آنها را مچاله می کردیم ـ و فقط همان خانه هایی که می گویم اعلامیه داخلش بینداز چون می دانم بعضی از افراد نسبت به این مسائل علاقه ای ندارند و عکس العملی هم نشان نمی دهند. اعلامیه ها را پخش کردیم و به خانه برگشتیم.
ثبت دیدگاه