امدادهاي غيبي
یک روز مهدی آقا خاطره ای را از جبهه این گونه برایم تعریف کرد : در منطقه که بودیم یک بار در موقعیت و شرایطی قرارگرفتیم که آب گیرمان نمی آمد. به حدی تشنه شده بودیم که عده ای از همرزم ها برای این که خشکی دهانشان را بر طرف کنند علف های را می چیدند و زیر دندان قرار می دادند تا آبش گرفته شود ودهانشان کمی رطوبت بگیرد. در طول مسیر که می رفتیم ذکر امام زمان را بر لب داشتیم. ناگهان دیدیم ماشینی از جلو پیدا شد وبه سمت ما می آمد. به ما که رسید توقف کرد وبه ما شربت و آب سرد داد همگی بچه ها سیراب شدند یک دفعه ماشین غیب شد و نفمیدیم چه کار شد
ثبت دیدگاه