شناسه: 81098

لحظه و نحوه شهادت

یک روز آقای بابوریان که ایشان نیز بعداً به شهادت رسید جریان به شهادت رسیدن مهدی آقا را این گونه برایم تعریف کرد: در منطقه که بودیم عراق پاتک زد. بچه ها می خواستند برای دفاع به آن طرف رودخانه بروند. مهدی آقا گفت: من هم می خواهم با بچه ها به آن طرف رودخانه بروم ولی به علت این که من دست تنها بودم اجازه نمی دادم که ایشان برود. اصرار زیادی کرد. وقتی دید فایده ای ندارد شروع گریستن کرد و گفت: من دوست دارم شهید شوم ولی شما می خواهی از شهادت من جلوگیری کنی. وقتی این حرف را گفت. مجبورم شدم به ایشان اجازه ی رفتن بدهم. به آن طرف آب رفت. وقتی تمام نیروها رفتند خودم هم به آن طرف رودخانه رفتم. بچه ها پشت خاکریز دفاع می کردند. در نقطه ای که مهدی آقا دفاع می کرد گلوله ای خمپاره ای به زمین اصابت کرد. بر اثر موج انفجار آن ایشان بلند شدند و روی خاکریز افتادند. خمپاره ی دیگری روی خاکریز فرود آمد و ایشان دو مرتبه پشت خاکریز افتاد. وقتی به بالای سر ایشان رسیدم گفت: اسماعیل جان (اسماعیل بابوریان) سوختم. این کلمه را که گفتند به شهادت رسیدند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه