شناسه: 81103

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یادم می آید مهدی در زمان حیاتشان کتلت و ماهی و سیب زمینی سرخ کرده زیاد می خوردند، به دلیل رابطه نزدیکی که با ایشان داشتم، بعد از شهادت مهدی من دیگر از این نوع غذاها نمی خوردم، اگر هم اراده می کردم بخورم ازگلویم پایین نمی رفت. تا این که یک شب خواب دیدم یک سفره مفصلی انداخته شده است و دستهایی را توی سفره می دیدم اما صاحب دست ها را نمی دیدم.یک دفعه صدای مهدی آمد و گفت: تمام ائمه سر سفره نشسته اند و دارند غذا می خورند شما فاطمه چرا غذا نمی خوری ؟ گفتم: راستش از گلویم پایین نمی رود . گفت: فردا صبح غذا درست کن که همه این ها می خواهند مهمان شما شوند . گفتم: بابا اینها کجا خانه ما کجا ؟ گفت: شما غذا درست کن - من چون قول داده بودم که هر خوابی را ببینم برای کسی تعریف نکنم ، به مادرم چیزی نگفتم - چون معمولاً آشپزی منزل بیشتر با خودم بود، صبح که از خواب بیدار شدم به مادرم گفتم : مامان می روی برای من ماهی بگیری؟ ایشان هم قبول کردند و رفتند ماهی گرفتند و آوردند. ماهی و سیب زمینی و کتلت سرخ کردم و سفره را پهن کردم و همه چیزهایی را که توی خواب دیده بودم سر سفره چیدم . عکس مهدی را هم کنار سفر گذاشتم . مامانم سئوال کرد چرا این کارها را انجام می دهی؟ گفتم: همین طوری. بخاطر این که یادی از مهدی بشود . باور کنید من احساس می کردم که غذایی را که در بشقاب جلوی عکس مهدی گذاشته بودم داشت کم می شد. شب شد و بعد از صرف غذا ، سفره را جمع کردیم و غذاهای اضافه را به چند نفر مستضف آشنا دادیم . شب دوباره خواب دیدم همان سفره ای که شب قبل پهن شده بود تمام غذاهایش خورده شده است . تمام بشقاب ها خالی بود . در همین لحظه صدایی به گوشم خورد. اما من صاحب صدا را ندیدم . فقط صدای زمزمه ای بود پرسیدم صدای چیه داداش گفت: ائمه دارند از تو تشکر می کنند و می گویند به خواهرت بگو از این غذاها بخورد چون شما در آینده با فردی که اسمش محمد مهدی است ازدواج می کنی و اگر او ببینید شما از این غذاها نمی خوری ، شاید برایش مسأله شود . از آن به بعد ازاین غذا می خوردم هر چند در موقع خوردن احساس می کردیم به گلویم گیر می کند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه