خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
آخرین باری که مهدی آقا به جبهه رفته بود یک روز مدرسه اردوی کوهنوردی برگزار کرده بود . موقعی که می خواستیم از کوه بالا بریم چادرم را از روی سرم برداشتم تا راحت تر بتوانم از کوه بالا برم . وقتی به خانه برگشتم جنازه مهدی آقا را آورده بودند. خیلی ناراحت شدم و گریه کردم شب که شد خوابیدم مهدی آقا را در خواب دیدم که رویش را از من برگرداند و گفت : دیگر با تو کاری ندارم . تو را دوست ندارم . گفتم : چه شده است ؟ چرا من را دوست نداری ؟ می خواهم با شما صحبت کنم گفت: چرا موقعی که می خواستی از کوه بالا بروی چادرت را در آوردی ؟ این کار را که کردی باعث شد تا موهای سرت دیده شود . این حرف را که گفت خیلی گریه کردم . ناگهان از خواب بیدار شدم . صبح که شد به سر مزار ایشان رفتم و معذرت خواهی کردم
ثبت دیدگاه