عشق به ائمه اطهار
صبح جمعه بود . با مهدی آقا برای زیارت به حرم امام رضا (ع) رفتیم . نزدیکی ظهر می خواستیم برگردیم . مهدی آقا گفت: صبر کنیم نماز جمعه بخوانیم بعداً خواهیم رفت . - هوا خیلی سرد بود و داخل حرم پر شده بود . - گفتم : سرما می خوریم گفت: برای این که شما سرما نخورید لباسم را در می آورم تا زیر پاهایتان پهن کنید . لباسش را در آورد و پهن کرد تا من روی آن بنشینم و خودش همان طور با لباس نازکی که به تن داشت روی زمین نشست و نماز خواندیم
ثبت دیدگاه