فکاهي وقايع خنده دار
راوی زلیخا بهرامی: یک خاطره ای که هیچ وقت یادم نمی رود این است که یک روز من به همراه شهید هنرور و آقای یگانه داخل حیاط منزلشان بودیم و می خواستیم شهید هنرور را داخل حوض آب بیندازیم . شهید از من توقع نداشت که چنین کاری بکنم . ایشان از دست آقای یگانه و این ها فرار کرد و به سمت من آمد و با توجه به اینکه از من توقع نداشتند ، ایشان را در حوض آب انداختم و دیگر هیچ موقع با من شوخی نمی کرد .
ثبت دیدگاه