شناسه: 81142

حسن برخورد

راوی فهیمه هنرور باوجدان: یک روز یادم است که من را با موتور سوار کرد و کنار یک بلوار - که چند گل در وسط آن کاشته بودند - نگه داشت. من اصرار داشتم که یک گل برای من بکن ولی او گفت : بابا جان گناه دارند و خشک می شوند، ما نباید گلها را بکَنیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه