شناسه: 81497

شجاعت و شهامت

راوی عصمت گوهری: به خاطر دارم مدتی از شهادت پدرم در جبهه نگذشته بود که برادرم هنوز سیزده سال بیشتر نداشت که می خواست به جبهه برود و جای خالی پدرم را پر کند. اما او را اعزام نمی کردند بالاخره مادرم به بسیج رفت و آن جا رضایت داد تا برادرم به جبهه برد. برادرم را به اتفاق مادرم تا محل ماشین های اعزام بدرقه کردیم. اما چون ماه رمضان بود او از ما خواست به خانه برویم. خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم هنوز لباس هایمان را از تن بیرون نیاورده بودیم که درب خانه به صدا درآمد. یک موتوری آمد و گفت حمید شما را برگشت داده اند مادرم با موتور بلافاصله خود را به محل اعزام رسانیده بود و گفته بود چه کسی می تواند فرزند شهید را به جبهه نبرد، من خودم لباس بر تن او پوشاندم و برگه اش را امضا کردم من جلوی ماشین دراز می کشم یا فرزندم را که بنا به فرموده ی امام(ره) چشم و چراغ ملتند به جبهه اعزام کنید یا از روی جنازه ی من باید عبور کنید. این گونه شد که مادر با جان فشانی برادرم را راهی جبهه کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه