پيش بيني شهادت
راوی عصمت نیازی: به یاد دارم آخرین دفعه ای که برادرم حسن نیازی به مرخصی آمده بود یک روز به منزل ما آمد وبا فرزندم که در آن موقع تازه راه رفتن یاد گرفته بود بازی می کرد و گفت: من حرف زدن و راه رفتن این بچه را نمی بینم به او گفتم: از بس شما در جبهه هستید این بچه شما را نمی شناسد.خوب زودتر بیا تا بیشتر در کنارش باشی او گفت: این دفعه آخری بود که به مرخصی آمده ام ودر این سری که بروم شهید می شوم. من که از این حرف او خیلی ناراحت شده بودم شروع کردم به گریه کردن و آمد و مرا دلداری داد و گفت: شما باید افتخار کنید که برادرت را در راه خدا اهدا می کنید و من اگر به جبهه می روم برای مبازه علیه ظالم و نجات اسلام و ایران اسلامیمان است. بعد بچه را بوسید و از من خداحافظی کرد و به خانه پدرم رفت بعد از چند روز هم به جبهه رفت و دیگر برنگشت وبه آنچه خودش نوید آن را داده بود رسید.
ثبت دیدگاه