شناسه: 81952

عشق به جهاد

فرزندم علیرضا خاطراتی از جبهه برایم تعری کرده او می گفت : علاقه ی زیادی داشتم که در عملیات شرکت نمایم یک بار در شب عملیات فرمانده ام به من گفت : تو در سنگر بمان . گفتم : من را اینطوری نبینید من دیگر مرد شده ام خون من که ازخون شما بهتر نیست آمده ام جبهه که با دشمن بجنگم می خواهم با شما در عملیات شرکت کنم نمی خواهم اینجا در سنگر بمانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه