عشق به جهاد
به یاد دارم یک روز فرزندم علیرضا به پدرش گفت: بابا من به جبهه رفتن عشق وعلاقه ی خاصی دارم . پدرش به او گفت : ایندفعه نوبت من است که بروم دفعه بعدی شما برو . علیرضا گفت : من نمی گذارم که شما بروی من حالا مردی شده ام وخودم می خواهم به جبهه بروم من از طرف خودم می خواهم به جبهه بروم ونمی گذارم شما بروی چون چند تا برادر کوچکتر ازخودم دارم که اگر شما شهید شوی نمی توانم من مسئولیت آنها را به گردن بگیرم و از آنها نگهداری نمایم.
ثبت دیدگاه