شناسه: 82024

دعا و توسل جمعي

راوی عباس تیموری: محسن در چنین عملیات شرکت کرده بود و چون غواص بود در بعد معنویت هم خیلی پیشرفت کرده بود.همیشه دعامیخواند پو حالت خاصی داشت. در یک روز مرخصی که به مشهد آمده بود ، من هم در مرخصی بودم یک اردو برای بچه ها در غار مغان گذاشتیم . برنامه سین اردو را هم تدوین کردیم . بعدازظهربه طرف مغان حرکت کردیم . بعد از استقرار در یک مدرسه پسازماندهی شدیم و گروهان ها در مکان های خود جا گرفتند.نماز جماعت را برگزار کردیم. در برنامة سین دعای کمیل پیش بینی شده بود. چون از قبل برنامه داشتیم، دو نفر از مداحان و دعا خوان های خوب را دعوت کرده بودیم که به همراه اردو باشندو خصوصًا دعای کمیل را اجرا کنند. همه آماده دعا خواندن شدیم و دستگاه آمپلی فایر وصل شد. محسن که جزء مداحان نبود آمد و جلو نشست . ما فکر کردیم که فقط می خواهد جلو باشد. گویا اشتباه فکر می کردیم. چون به گونه ای پشت میکروفن نشست که انگار مایل است او هم کمی در خواندن دعا کمک کند . چون اهل جنگ و جبهه بود ، دوستان از باب تعارف گفتند: آقا محسن چند خطی به فیض برسانید. گفتن همان و بلا گفتن همان. چه صدایی بسم ا...الرحمن الرحیم. خواند و خواند می گفتیم الان تمام می کند و بقیة دعا را به مداحان می دهد . نخیر ،خواند و خواند تا دعا تمام شد. حال ، ما که پشت سر او نشسته بودیم از خنده رودبر شده بودیم . بیچاره بسیجی ها داشتند به زور گوش می کردند و ما ها از خنده سرخ و سفید می شدیم و برای اینکه خرابکاری نشود به به شکل گریه می خندیدیم . محسن هم فکر می کرد از خواندن او همه غش کردندو بلندتر می خواند . دعا که تمام شد محسن با احساس غرور که فکر می کرد چه کار بزرگی کرده است لبخند پیروزی بر لب داشت. اصلا به روی خود نیاورد که ما جهت برگزاری چنین مجلس با شکوهی مداح دعوت کردیم .صبح که شد و می خواست دعای ندبه شروع شود هم میکروفن و هم جایگاه مداحان را از ترس محسن دورتر گذاشتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه