عشق شهادت
راوی فاطمه موسوی: یکی از همرزمان فرزندم مجید خاطره ای از ایشان را این گونه برایم نقل می کرد: یک روز همرزمم مجید را دیدم که بیرون سنگر نشسته بود و چیزی می نوشت جلو رفتم دیدم در حال نوشتن وصیت نامه اش است. به ایشان گفتم از کجا معلوم که کی به شهادت می رسی که برای خودت وصیت نامه می نویسی؟ گفت: همه باید قبل از این که به جبهه می آیند وصیت نامه شان را نوشته باشند چون معلوم نیست که تا چند روز یا ساعت دیگر زنده اند. در همین حین یک دفعه هواپیماهای عراقی آمدند و منطقه ی ما را بمباران کردند ایشان و من بلافاصله به داخل سنگر رفتیم و ایشان بیرون آمد و دوباره مشغول نوشتن وصیت نامه اش شد. به ایشان گفتم مگر الان ندیدی که جنگنده های عراقی این جا را بمباران کردند شاید یکی از این بمب ها در نزدیکی ما اصابت می کرد و ما به شهادت می رسیدیم . ایشان در جواب من گفت: مگر آرزوی ما رزمنده ها چیست؟ جز شهادت چیز دیگری نیست! آن هم شهادت در راه خدا. من در زمان کودکی به طور معجزه آسایی نجات پیدا کردم و زنده ماندم تا به این جا بیایم و اگر لیاقت داشتم به درجه ی رفیع شهادت نائل گردم.
ثبت دیدگاه