شناسه: 82163

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی نواب فرقانی : بعد از شهادت فرزند عزیزم حمیدرضا خواب دیدم که حمیدرضا اسب سفید آورده و می گوید مادرجان سوار بر این اسب سفید شوید و من چون علاقه ی زیادی به حمیدرضا داشتم ضمن اینکه چادر مشکی سرم بود سوار بر اسب شدم و اسب با سرعت زیاد رو به جبهه ی جنوب حرکت کرد به یک رودخانه ای با آب بسیار زلال رسید ناگهان به دلم گذشت که چه خوب است مقداری آب بخورم دیدم اسب خودش را خواباند من پیاده شدم تا آب بنوشم که اسب فرار کرد و رف ت فریاد می زدم اسب را بگیرید دیدم کسی نیست به اطراف نگاه کردم ساختمانی زیبا نظرم را جلب کرد رفتم دیدم فرزند شهیدم حمیدرضا آنجا نشسته پرسید اسب سفیدت کجاست؟ گفتم: مرا پیاده کرد و رفت آن وقت از خواب بیدار شدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه