خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی علی نظافتی : نیمه شب خواب دیدم که فرزندم آمده و در سر کوچه ایستاده است من هم از توی کوچه مشغول عبور بودم که آقای غلامرضا رضایی یکی از دوستان شهید هم از آن کوچه می آمد به شهید رسیدم و صورتش را بوسیدم و دستش را دو دستی گرفتم و گفتم بیا به خانه برویم که مادرت ناراحت است تا تو را ببیند چون من هر چه بگویم حسن را دیدم باور نمی کند با همین غلامرضا رضایی راه افتادند و آمدند در بین راه که می فتم حسن می گفت می دانید من یک جا و مکان خوبی دارم و یک بچه هم دارم آنقدر زیباست که اگر آن بیارمش با وجود این که روز است هوا روشنتر می شود پرسیدم چرا نیاوردیش که ما ببینمش گفت نمی آمد دست خودم که نیست در عالم خواب همین طوری که دو دستی دستش را داشتم که بیاورمش جای مادرش بچه ی کوچکی آنجا بود رضایی به او گفت زود برو به مادر حسن خبر بده که داریم حسن را می آوریم و دیگر گریه نکند همین طور که داشتیم می آمدیم نزدیکی های منزل از خواب بیدار شدم و دیدم دو تا دستم همین طور جفت شده ولی دست حسن در دست من نیست.
ثبت دیدگاه