پيش بيني شهادت
راوی شیرا.. شاد : روز سیزده فروردین ماه آخرین روز مرخصی علی بود و او می خواست نزدیکهای ظهر حرکت کند. محمد علی در روز سیزده فروردین جهت دیدن او به خانه ما آمد علی صبح از خانه بیرون رفت و ساعت یک بعدظهر بود که او برگشت. چون از صبح برای او نگران شده بودم یک دفعه جلو دویدم، دیدم دستهای علی همه تاول زده است از او پرسیدم: کجا رفته بودی؟ گفت: امروز تعدادی از مردم راه مزار (قبرستان) را درست می کردند، من هم جهت کمک به آنها به آنجا رفتم. عمه اش گفت: عمه جان باید همه می رفتیم و با کمک هم راه را باز می کردیم، شاید خودم شهید شوم. حداقل راه باز باشد. من گریه کردم ولی علی بلافاصله وضو گرفت و حدود یک ساعت به خواندن نماز و قرآن و راز و نیاز پرداخت.من به علی گوشزد کردم و گفتم: علی جان دیر شد زود باش. علی پس از اینکه بلند شود دو استکان چای خورد و من در همان حال گریه کردم علی چند قدم رفت و برگشت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت: مادر جان شما را به جان زهرا مواظب بچه ام باشید و از خودم هم راضی باش تا این دفعه شهید شوم. بعد از مدتی خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه