خاطرات نحوه مجروحيت
راوی فاطمه زاده ابراهیم : به خاطر دارم در یکى از عملیاتها فرزند عزیزم کاظم مجروح شده بود و به پاهایش تیر خورده بود و مىخواستند که در بیمارستان شهر دیگر عملش کنند اما گفته بود که مىروم شهر خودمان جراحى کنم نزدیکیهاى غروب به ما تلفن زدند که بیائید بیمارستان رفتیم بیمارستان دم درب اطاق دو نفر ایستاده بودند و نمىگذاشتندکه بروم داخل اطاق مىگفتند کاظم آقا فعلاً بى هوش است و شما چون مادر هستى تحمل ندارى گفتم اگر من مادر مجروح جنگى هستم پس بى هوشى اش را هم مىتوانم تحمل کنم بالاخره اجازه دادند رفتم داخل اطاق دیدم روى تخت بیمارستان بى هوش و ساکت افتاده است او را بوسیدم و بااو صحبت کردم بعداً یک تکان خورد و گفت یک مهر بیاورید مىخواهم نماز بخوانم من به پرستار گفتم یک مهر بیاورید پرستار به من گفت این به این زودىها به هوش نمىآید هجده گلوله از پایش در آوردهاند بى هوشى اش طولانى است بعد یک مهر را گرفتم و بر روى پیشانى کاظم گذاشتم و او با طمأنینه خاصى شروع کرد در حال بى هوشى تقریباً به نماز خواندن و واقعاًکه نماز زیبا و دل نشینى خواند و بعد از نمار در همان حال تقریباً بى هوشى شروع به حرف زدن کرد و از جبهه و کار هائى که در آنجا انجام مىدادند صحبت مىکرد و تا به هوش آمد حتى یک کلمه حرف بى ربط نزد.
ثبت دیدگاه