شناسه: 82383

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی فاطمه زاده ابراهیم : به خاطر دارم در یکى از عملیات‏ها فرزند عزیزم کاظم مجروح شده بود و به پاهایش تیر خورده بود و مى‏خواستند که در بیمارستان شهر دیگر عملش کنند اما گفته بود که مى‏روم شهر خودمان جراحى کنم نزدیکیهاى غروب به ما تلفن زدند که بیائید بیمارستان رفتیم بیمارستان دم درب اطاق دو نفر ایستاده بودند و نمى‏گذاشتندکه بروم داخل اطاق مى‏گفتند کاظم آقا فعلاً بى هوش است و شما چون مادر هستى تحمل ندارى گفتم اگر من مادر مجروح جنگى هستم پس بى هوشى اش را هم مى‏توانم تحمل کنم بالاخره اجازه دادند رفتم داخل اطاق دیدم روى تخت بیمارستان بى هوش و ساکت افتاده است او را بوسیدم و بااو صحبت کردم بعداً یک تکان خورد و گفت یک مهر بیاورید مى‏خواهم نماز بخوانم من به پرستار گفتم یک مهر بیاورید پرستار به من گفت این به این زودى‏ها به هوش نمى‏آید هجده گلوله از پایش در آورده‏اند بى هوشى اش طولانى است بعد یک مهر را گرفتم و بر روى پیشانى کاظم گذاشتم و او با طمأنینه خاصى شروع کرد در حال بى هوشى تقریباً به نماز خواندن و واقعاًکه نماز زیبا و دل نشینى خواند و بعد از نمار در همان حال تقریباً بى هوشى شروع به حرف زدن کرد و از جبهه و کار هائى که در آنجا انجام مى‏دادند صحبت مى‏کرد و تا به هوش آمد حتى یک کلمه حرف بى ربط نزد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه