نوجواني و جواني
به یادم دارم در سن ده سالگی بود که یک روز به کوچه رفت. بچه های همسایه به همدیگر دعوا کرده بودند و به همدیگر ناسزا گفته بودند . جواد وقتی آن صحنة زشت و حرفهای ناپسند آنها را دیده بود به خانه آمد و به مادرش گفت : "مادرجان ، من دیگر به کو چه نمی روم . " مادرش گفت : پسرم چرا نمی روی ؟ گفت :"بچه های همسایه بی ادب هستند و به همدیگر ناسزا می گویند . اگر من همبازی آنها شوم مثل آنها بی ادب می شوم . "
ثبت دیدگاه