شناسه: 83200

خاطرات نظامي

زمانیکه محمدحسین در کمیته انقلاب اسلامى گرمسار که زیر نظر تهران بود مشغول کار بود و بعد به سپاه منتقل شد یادم است آن زمان به من گفت الهه خانم مى‏خواهم در یک باند بزرگ مواد مخدر نفوذ کنم مجبورم خودم را به شکل معتادین درآورم تا راحت‏تر به مقصود و هدف برسم در آن هواى سرد زمستان بادگیرى پوشیده بود ضبط صوت کوچکى جلوى سینه‏اش کار گذاشته بودو گفت همسرم اگر بچه‏هاى جورواجور به خانه آوردم ناراحت نشوید چون یک باند مواد مخدرى مى‏خواهم بگیرم یک شب به اتفاق دو معتاد درب خانه را زدند پرسیدم کیه مانند معتادان گفت منم حسین در را باز کن گفت تو هنوز بیدارى برو علاءالدین یا پیکنیک را بیاور که لازم دارم متوجه شدم که مى‏خواهد مواد را امتحان کند چون با فروشنده آمده بود بعد با یک نامه کوچک مرا فرستاد به خانه یکى از پاسداران مثل اینکه او هم با اینها همکارى میکرد او هم سریع لباسهاى کهنه و مندرس پوشید و یک کلاه سرش گذاشت و مانند معتادان به طرف خانه ما آمدند داشتم از تعجب شاخ در میآوردم آمد خانه ما مواد را امتحان کردند ناگهان حسین بیرون آمد و نوار را عوض کرد و به من داد که ببرم خانه همان پاسدار ونوار جدید گذاشت همان طور که مى‏رفت با همان حالت معتادى مى‏گفت احمد تُرکه جنس هایش ناب ناب است حال چه کار کنیم چه وقت براى تحویل جنس‏ها بیایم گفت شب جمعه گاودارى فلانى نزدیک سمنان گاو صندوقى که از قبل آماده کرده بود و در خانه مخفى داشت معتادان را برد و مقدارى دلار و پول به آنها داد و بقیه را با ساک گفت مى‏آوریم و قول و قرارها را گذاشتند و موقع خداحافظى نوار راازداخل ضبط درآورد و به من داد تا به منزل همکارش ببرم شوهرم کلاهش را پائین کشید و بادگیر و شلوار لى تنگ که پایش بود مرا به وحشت انداخته بود که نکند شوهرم معتاد شده و از خط انقلاب بیرون رفته بالاخره دو روز بعد که از مأموریت برگشت برایم این گونه تعریف کردند وقتى به گاودارى رسیدیم وداشتیم مواد تحویل مى‏گرفتیم و پولها را تحویل مى‏دادیم که یکدفعه بچه‏هاى کمیته سمنان و گرمسار ریختند و بعد از محاصره و دستگیرى ما و زدن ما به خاطر اینکه قاچاق چیان به هویت من پى نبرند تمام 17 حلب هروئین را از زیر کاه‏ها درآوردند وبا خود بردند و بعد قاچاقچیان را به سزاى عمل خود رساندند و حسین را آزاد نمودند شوهرم از هیچ کوششى در راه انقلاب تا سر حد جان کوتاهى نمى‏کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه