خاطرات نظامي
زمانیکه محمدحسین در کمیته انقلاب اسلامى گرمسار که زیر نظر تهران بود مشغول کار بود و بعد به سپاه منتقل شد یادم است آن زمان به من گفت الهه خانم مىخواهم در یک باند بزرگ مواد مخدر نفوذ کنم مجبورم خودم را به شکل معتادین درآورم تا راحتتر به مقصود و هدف برسم در آن هواى سرد زمستان بادگیرى پوشیده بود ضبط صوت کوچکى جلوى سینهاش کار گذاشته بودو گفت همسرم اگر بچههاى جورواجور به خانه آوردم ناراحت نشوید چون یک باند مواد مخدرى مىخواهم بگیرم یک شب به اتفاق دو معتاد درب خانه را زدند پرسیدم کیه مانند معتادان گفت منم حسین در را باز کن گفت تو هنوز بیدارى برو علاءالدین یا پیکنیک را بیاور که لازم دارم متوجه شدم که مىخواهد مواد را امتحان کند چون با فروشنده آمده بود بعد با یک نامه کوچک مرا فرستاد به خانه یکى از پاسداران مثل اینکه او هم با اینها همکارى میکرد او هم سریع لباسهاى کهنه و مندرس پوشید و یک کلاه سرش گذاشت و مانند معتادان به طرف خانه ما آمدند داشتم از تعجب شاخ در میآوردم آمد خانه ما مواد را امتحان کردند ناگهان حسین بیرون آمد و نوار را عوض کرد و به من داد که ببرم خانه همان پاسدار ونوار جدید گذاشت همان طور که مىرفت با همان حالت معتادى مىگفت احمد تُرکه جنس هایش ناب ناب است حال چه کار کنیم چه وقت براى تحویل جنسها بیایم گفت شب جمعه گاودارى فلانى نزدیک سمنان گاو صندوقى که از قبل آماده کرده بود و در خانه مخفى داشت معتادان را برد و مقدارى دلار و پول به آنها داد و بقیه را با ساک گفت مىآوریم و قول و قرارها را گذاشتند و موقع خداحافظى نوار راازداخل ضبط درآورد و به من داد تا به منزل همکارش ببرم شوهرم کلاهش را پائین کشید و بادگیر و شلوار لى تنگ که پایش بود مرا به وحشت انداخته بود که نکند شوهرم معتاد شده و از خط انقلاب بیرون رفته بالاخره دو روز بعد که از مأموریت برگشت برایم این گونه تعریف کردند وقتى به گاودارى رسیدیم وداشتیم مواد تحویل مىگرفتیم و پولها را تحویل مىدادیم که یکدفعه بچههاى کمیته سمنان و گرمسار ریختند و بعد از محاصره و دستگیرى ما و زدن ما به خاطر اینکه قاچاق چیان به هویت من پى نبرند تمام 17 حلب هروئین را از زیر کاهها درآوردند وبا خود بردند و بعد قاچاقچیان را به سزاى عمل خود رساندند و حسین را آزاد نمودند شوهرم از هیچ کوششى در راه انقلاب تا سر حد جان کوتاهى نمىکرد.
ثبت دیدگاه