خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
راوی مریم هزاره : شب شهادت یدا... خواب دیدم که یکی ازهواپیماهای جنگی دشمن پایین آمد و چند خیمه را که درآنجا بود بمباران کرد و آتش گرفتند. مردم به طرف دو، سه تا خیمه که آن آخر هنوز به طور کامل آتش نگرفته بود دویدند تا آنها را خاموش کنند. نمی دانم چه کسی به من گفت: تا تو بروی و آن خیمه ها خاموش کنی همه سوخته و از بین می رود. در حال گریه از خواب بیدارشدم. فردا صبح پسرعمویم سالاری آمد و من سر تنور نان می پختم. گفت: دخترعمو نان می پزی؟ گفتم: بله. باز چه خبرشده که آمده ای خبرشهادت علی هزاره را هم او آورد. گفت: دیشب خواب دیدم نان پخته ای. آمده ام نان بخورم. خندیدم وگفتم: خدا کند برای نان خوردن آمده باشی. ازخانه ما به خانه عموی شهید راه داشت. عکسهای یدا... را گرفت و رفت. فردای آن روز پدرش از تربت آمد و گفت: می خواهیم برویم اهواز. یدا... سرباز است و پایش تیرخورده. گفتم نه او شهید شده است. پرسید: تو از کجا می دانی؟ گفتم: دیشب خواب دیدم که شهید شده. شروع کردم به گریه و خودش هم شروع به گریه کردن کرد. گفتم: من که گریه نمی کنم. بچه ام از برادرم که شهید شده بهتر نبوده یا از دوازده نفری که با او آورده اند خودم خواب شهید شدن او را که همان شب شیمیایی شده بود دیدم. و شهید ما را از دیگرشهدا زودتر آوردند.
ثبت دیدگاه