شناسه: 83265

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی علی اکبر رادزاده : یک شب خواب دیدم در خانه ای هستم که همرزمم یوسف مولوی هم با من است بعد از احوالپرسی با هم روی زمین نشستیم و شروع به صحبت کردیم کمی ایشان ناراحت بود از ایشان پرسیدم برای چی ناراحت هستی؟ گفت: چون هر شب جمعه مادرم می آمد و از من خبری می گرفت ولی این هفته نیامده است برای همین ناراحت شدم بلند شد که برود گفتم کجا می خواهی بروی گفت دیگر نمی توانم این جا بمانم منتظرم هستند وقتی ایشان رفت از خواب بیدار شدم. روز بعد به دیدن مادرش رفتم که دیدم در خانه افتاده است و مریض است ماجرا را به ایشان گفتم. ایشان خیلی ناراحت شد از این که نتوانسته بود شب جمعه سر مزار پسرش برود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه