لحظه و نحوه شهادت
راوی ام البنین منصور خانی : دایی شهید نقل می کند : محمود رضا با سه نفر دیگر از همرزمانش در حال احداث سنگر بودند که هلی کوپتر دشمن ظاهر شد و پس از چند لحظه صدای انفجار بلند شد و من متوجه شدم که راکت هلی کوپتر به سنگر محمود رضا اصابت کرده است . خودم را با عجله به سنگر آنها رساندم . دیدم دو هم سنگرش شهید شده اند ، اما محمد رضا در حالی که انگشتان دستش قطع و یک پایش آویزان شده بود ، هنوز نشسته بود در یک لحظه صدا زدم محمود ! متوجه شد که دائیش هستم . پرسید ، آیا پایم قطع شده است ؟ گفتم : نه ، محمود جان ، هیچی نیست . غصه نخور خوب می شوی . ولی او با صلمأنینه و قلبی مطمئن دراز کشیده و گفت : مسئله ای نیست و سپس چشمانش روی هم قرار گرفت . به او گفتم : کجایت درد می کند ؟ ولی او در پاسخ گفت : یا زهرا (س) . گفتم : الان تو را به اورژانس می رسانم و خوب می شوی . ولی باز هم پاسخش یا زهرا (س) بود خلاصه با امداد گران او را روی برانکارد گذاشته و به پایین بلندی های گوجار در منطقه ماووت آوردیم . به هر حال وقتی پایین کوه رسیدیم ، ساعت 12 ظهر جمعه را نشان می داد و صدای اذان به گوش می رسید . در یک لحظه آثار شهادت را در چهره محمود مشاهده کردم . برانکارد را زمین گذاشته و امداد گران شروع به ماساژ قلب و تنفس مصنوعی کردند، ولی بی اثر بود . در آخرین لحظه که می خواست شهید شود ، ناگهان دیدکه که چشمانش را که بسته بود ، باز نمود و به گوشه افق خیره شد و لبخندی زد . من به آسمان نگاه کردم ، تا ببینم چه چیزی را می بیند ولی من جز فضای لایتناهی چیزی ندیدم . سپس با خود گفتم : مگر تو مثل او هستی که می خواهی هر چه را که او می بیند تو ببینی . در این لحظه که او خیره به افق می نگریست دستش را با انگشتان قطع شده بلند کرد و بر سینه اش گذاشت . با لبخند گفت : یا زهرا (س) و شهید شد و بعد از چهارده روز جنازه اش را برای دفن آوردند و حدود دویست نفر شاهد بودند که وقتی تابوت را باز کردن ، بوی عطر تمام فضای خانه و منزل را پر کرده بود. فریاد ا... اکبر از جمعیت برخواست و منافقینی که خود را به منزل ما رسانده بودند که شاید عجز و ناله مرا که مادر شهید بودم ، ببینند ، این آرزو در دلشان خشک شد . با صدای بلند می گفتند : حتمأ مادرش رفته و او را عطر و گلاب زده تا چنین وانمود کند که جنازه پسرش معطر است در حالی که خدا می داند اولین دفعه بود که بعد از 45 روز روی فرزندم را دیدم و دستی که به احترام زهرا (س) بر سینه نهاده بود همچنان بر سینه قرار داشت و لبخندی که در موقع شهادت بر لب داشت پس از چهارده روز هنوز بر لبانش بود .
ثبت دیدگاه