فکاهي شوخ طبعي
راوی محسن منصوریان: به یاد دارم یک شب حدود ساعت دوازده در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شد. از خواب پریدم و دیدم که محمد به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم خالی کرده و من هم بلند شدم و شلنگ آب را بر روی محمد گرفتم و تمام بدنش را خیس کردم و این بهترین خاطره ای بود که از برادرم به یاد داشتم.
ثبت دیدگاه