شناسه: 83730

زندگي مشترک

راوی مریم ملتانی: به خاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه