شناسه: 84496

تولد و کودکي

راوی بتول رستگار مقدم : در زمانیکه محمدتقی را باردار بودم به یک مجلس عروسی رفتیم. البته از قبل وضع آنها را نمی دانستم چطور است. وقتی می خواستیم به باشگاه (تالار) وارد شویم چون همه ما چادر مشکی و رو گرفته بودیم. گفتند: کلاغ سیاهها آمدند. از پله های تالار که در حال پایین رفتن بودم به پایین پله ها سر خوردم. همه اطرافم را گرفتند و گفتند: چکار شده ای؟ گفتم: هیچ کارم نشده است و حالم خوب است. وقتی به داخل تالار رفتم یکی از آشنایان گفت: علت افتادن شما چه بود. گفتم: وقتی در حال پایین رفتن از پله ها که بودم دیدم عروس وسط مردهای نامحرم است و تعداد دیگری از خانمها هم در کنار او با بی حجابی تمام هستند. در همین هنگام پایم سر خورد و از پله ها افتادم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه