خاطرات سياسي
راوی بتول رستگار مقدم : یک روز محمد تقی به دبیرستان 17 شهریور رفته بود و دور حوض چند بار چرخیده و شعارهایی گفته بود. اما به یکباره فراش مدرسه آمده و شلنگ آب را رویش گرفته بود. اما محمد تقی توجهی نکرده بود و بقیه بچه ها هم از کلاسها بیرون ریخته و پشت سر او شعار داده بودند.
ثبت دیدگاه