شناسه: 84568

اولين اعزام

راوی صاحب جان وظیفه دان : به خاطر دارم وقتی پسرم غلام یحیی مختاری قصد داشت تا برای اولین بار به جبهه اعزام شود به خانه آمد و گفت لباسهایم را آماده کنید می خواهم به جبهه بروم چون در آن موقع سن کمی داشت من حرف او را جدی نگرفتم و به او گفتم برای تو این کارها زود است او ناراحت شد و از خانه بیرون رفت. بعد از چند روز دوباره ساکش را برداشت و لباس های مورد نیازش را در آن گذاشت و از من خداحافظی کرد من که باور نداشتم که او را به جبهه می فرستند با او خداحافظی کردم و با خود گفتم او تا ظهر نشده بر می گردد ولی تا شب از او خبری نشد و چند روز همین جوری گذشت تا این که یکروز صبح تماس گرفت و خبر داد که من در جبهه هستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه