شناسه: 84714

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی فاطمه میری : بعد از اینکه فرزند شهیدم حسین را تشییع جنازه نمودیم و دفن کردیم عکسش را در کوچه و خیابان زده بودنند و هر موقع که چشمم می افتاد به خاطر اینکه تک فرزندم بود خیلی ناراحت وغمگین می شدم به اصغر پسر عمه اش می گفتم که عکسهای فرزندم را جمع کن خیلی حالم منقلب می شود شب خواب بودم در عالم خواب دیدم فرزندم حسین آمده و بر روی پله ها نشسته گفت بیا داخل گفت نه می خوام بروم چه کسی عکسهای مرا کنده ؟ اصغر هنوزهم دست ازمن بر نمیداره گفتم: مادر من به اصغر گفته ام که عکسهایت را جمع کند چون وقتی می بینمت ناراحت می شوم بعد حسین گفت: مادر صبر داشته باش آن عکس ها تبلیغ دین می کند به محض اینکه از خواب بلند شدم فورن رفتم واصغررا چیدا کردم و گفتم دیگر عکسهای حسین را جمع نکن وبرو هر چه را که جمع کرده ای دوباره به چسبان .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه