شناسه: 84917

عشق به جهاد

به یاد دارم وقتی که ماشینی ا ز طرف سپاه به روستا آمده بود . او ماشین را دیده بود و که بعضی از مردم سوار ماشین می شوند . او هم عشق به جبهه داشت و به مادرش گفت : " وسایل من را هم تکمیل کن که ماشین آمده و من هم می خواهم به جبهه بروم . " و من می گفتم : عباس جان تو هنوز کوچکی تو را به جبهه نمی برند . به خاطر همین یک شبانه روز ناراحت بود که چرا ما نگذاشتیم به جبهه برود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه