شناسه: 85073

لحظه و نحوه شهادت

راوی بتول محمدزاده : دقیقا" یادم می آید دفعه ی آخری که برادرم محمد قصد داشت به جبهه برود انگار به الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد وقتی هم ایشان شهید شده بود گفتند او مجروح است و در شیراز بستری می باشد گفتم : نه می دانم که ایشان شهید شده است خلاصه به خانه پدرم رفتم و ایشان را دیدم که به دیوار تکیه داده است با دیدن پدر با خودم حدس زدم که محمد به شهادت رسیده است از پدرم سئوال کردم ، ایشان گفتند : بله برادرات جان به جان آفرین تسلیم کرده است به سپاه رفتم و خواهش کردم که حتی اگر محمد دست و پا ندارد و تکه تکه شده است به من اجازه بدهند برای آخرین بار بجای مادر سرش را در بالین بگیرم مسئولین سپاه از من قول گرفتند که بی تابی و سر و صدا نکنم من هم قبول کردم بعد از لحظاتی به بالای سرش رفتم و قبل از اینکه رو اندازش را بردارم در بالای سرش نشستم و گفتم : خدایا من این جوان را در راه تو هدیه کردم جوان ما که از علی اکبر امام حسین (ع) بهتر نیست تا این که ملافه را از روی محمد برداشتم خواستم سرش را روی زانوانم بگذارم که متوجه شدم سرش جداست دیگر نفهمیدم چی شد بعدها به من گفتند آن روز آنقدر گریه کردی که از حال رفتی وقتی بخانه برگشتم روز بعد با خودم گفتم من که درست برادرم را ندیدم دوباره راهی سپاه شدم و بالای سر برادرم رفتم وقتی لباسش را کنار زدم دیدم شکمش سوراخ سوراخ شده است لباسش همان لباسی بود که روز آخر پوشیده بود و پاشنه هایش را هم دیدم که ساییده شده و از بین رفته است از مسئول آنجا پرسیدم که پای برادرم چی شده است ؟ گفت به زور سر ایشان را بریدند و ایشان مقاومت می کرده و پاهاش را به زمین می کوبیده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه