ايثار و فداکاري
یادم می آید یک شب با هم نگهبان بودیم و من شدیداً خسته بودم و به خواب عمیقی فرو رفته بودم بعد وقتی نوبت پاس من می شود . ایشان مرا بیدار نمی کنند و خودش به نگهبانی مشغول می شود و در انتهای ساعات نگهبانی چرت می زند و از روی حلب می افتد که من با صدای آن بیدار شدم و متوجه قضیه شدم .
ثبت دیدگاه