عشق به جهاد
به روایت از احمد مرجانی : خاطره بسیار خوبی که از آن موقع دارم این است که قرار بود از طرف بسیج ما را اردویی به یکی از شهرستانهای استان ببرند . با دهان روزه برای کمک به پدر بزرگمان که آن روز مریض بود رفته بودیم از آن طرف که برگشتیم چون می دانستم که بعد از آمدن به بجنورد به اردو خواهم رفت . لذا یکی از دوستان نیز که اکنون یکی از سرداران جنگ نیز هست . _ چون می دانستم که اگر رفتن ما به اردو درست شود روزه ها باطل خواهد بود - گفت : بیایید اینجا مقداری میوه گرفته و روزه را افطار نماییم . با سعی زیادی روزه را انجام دادند و طبق معمول هر سال ایشان سه ماه تابستان را برای کمک به مردم محروم و پدر به روستا می رفتند و با شروع دروس دوباره به بجنورد می آمدند و دوباره درس شروع شد وحدود دو ماهی نگذشته بود که خیلی بیش از حد دلهایمان برای رفتن به جبهه پر کشید . بالا خره تصمیم گرفتیم به بسیج برویم که ببینیم شرط رفتن به جبهه را داریم یا خیر ؟ البته بسیج با رفتن ما مخالفت می کرد . بالاخره هر طوری که بود یک فرم اعزام گرفتیم - البته هر دو نفرمان می خواستیم با هم برویم ولی پدر و مادر ایشان مخالفت می کردند چون خیلی با زحمت توانسته بودند که به شهر بیایند و از تمامی هستی خویش گذشته تا ایشان درس بخواند تا آینده ای درخشان داشته باشد و فردی مفید لایق جمهوری اسلامی پرورش یابد - آن موقع مصادف شد با شروع عملیات کربلای 10 در شمال غرب کشور و ایشان نیز خوشحال بود که می تواند در عملیات شرکت کند . به این خاطر شوق عجیبی داشتند . عجیب آن بود در آن ارتفاعات سر به فلک کشیده که بچه ها با سختی تمام می توانستند خود را بر روی ارتفاعات بکشند ، ایشان با توجه به ایمان قلبی راسخ که در وجود خود داشت همراه مهمات روی ارتفاع رفته و دوباره برای آوردن مهمات و نیازهای عزیزان رزمنده به پایین بر می گشتند .
ثبت دیدگاه