خواب و رویای شهادت
به روایت از قربان محبتی : یک روز من به همراه سهراب برای چراندن گوسفندان به بیابان رفته بودیم . وقتی که گوسفندان سیر شدند آنها را زیر سایه ای بردیم و خواباندیم و ما هم مشغول چای خوردن شدیم ایشان به من گفت : عموجان خواب دیده ام که به جبهه می روم و بعد از یک سال به شهادت میرسم . شروع کردم به گریه کردن و ناراحت شدم . به ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنی ؟ با ایشان دعوا کردم و گفتم : اگر تو به جبهه بروی پدر و مادرت دست تنها می شوند و آنها به غیر از تو کسی را ندارند ولی ایشان در جواب من گفت : عموجان از شما انتظار دیگری داشتم . گفت : شهید شدن نصیب هر کس هر کسی نمی شود و شما باید الان مرا تشویق به رفتن به جبهه کنید و یک سری حرف های دیگری به من گفت که با گفتن این حرف ها نظر من عوض شد و بعد از چند وقت همراه ایشان به پایگاه رفتیم و اسم ایشان را برای رفتن به جبهه نوشتیم و ایشان هم از این عملی که من انجام دادم بسیار خوشحال شد و همان طور که خودش گفته بود بعد از یک سال به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید .
ثبت دیدگاه