شناسه: 85290

تقید به حجاب

به روایت ازمحبتی زهرا : یک روز صبح تمام اعضای خانواده ام سر سفره ی صبحانه بودیم و صبحانه می خوردیم که ناگهان درب منزلمان به صدا در آمد. چون من از برادران و خواهران دیگرم کوچکتر بودم. بدون چادر بلند شدم و رفتم درب حیاط را باز کردم دیدم دوست نابینای برادرم سهراب است. وقتی وارد خانه شدم و خواستم برادرم سهراب را صدا بزنم دیدم یک نگاه خشنی به من کرد و فهمیدم که برای چه به من این طوری نگاه کرد. وقتی رفت با دوستش صحبت کرد و دوستش رفت. به خانه آمد و به من گفت: چرا بدون چادر رفتی درب را باز کردی؟ گفتم: دوست نابینای شما بود و مرا نمی دید. گفت: شاید کس دیگری پشت درب بود ضمناً او چشم نداشت شما که داشتید این دفعه ی آخری بود که بدون چادر بیرون رفتید من هم از آن به بعد همیشه چادر سرم می کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه