تشییع جنازه
به روایت از معصومه رزاقی : هنگامی که پیکر پاک فرزندم سهراب را تشییع می کردیم جمعیت بسیار زیادی برای مراسم تشییع و دفن ایشان آمده بودند وقتی فرزندم را به خاک سپردند من رفتم سر مزار پسرم و شروع کردم به گریه کردن . دیدم خانمی سیاهپوش جمعیت را کنار می زند و به سمت من می آید به من که رسید . گفت : شما مادر سهراب محبتی هستید ؟ گفتم : بله با من کاری داشتید گفت ، مادرجان گریه نکن من دیشب خوابی دیدم که مربوط به فرزند شما می شود ؟ گفتم : چه خوابی دیدی ؟ گفت : خواب دیدم سید سلطان احمد رضا کبیر جارو بدست گرفته و همین مکانی را که شما فرزندتان را دفن کردید . جارو می زد. به آن آقا گفتم : چرا شما اینجا را جارو می زنید ، گفت : فردا یک میهمان عزیز دارم و اینجا را برای او جارو و تمیز می کنم . بعد هم از خواب بیدار شدم . وقتی صحبتهای این خانم تمام شد با من خداحافظی کرد و رفت. وقتی که آن خانم رفت تازه متوجه حرفهایش شدم . بلند شدم و دنبالش رفتم که ناگهان غیب شد و دیگر ندیدمش . وقتی به خانه آمدم با خودم گفتم : ای کاش بیشتر با آن خانم صحبت می کردم . و از جایی که قرار است فرزندم به آنجا برود بیشتر می پرسیدم . ولی حیف شد
ثبت دیدگاه