مشیت الهی
به روایت از معصومه رزاقی : به یاد دارم وقتی که سهراب سه ساله بود یک روز صبح وقتی که رفتم او را بیدار کنم دیدم که یک مار وحشتناک روی سینهاش نشسته و سرش را جلوی دهان سهراب قرار داده است. من که از دیدن این صحنه سخت هراسان شده بودم، داد و فریاد راه انداختم و میگفتم به دادم برسید بچه از دستم رفت وقتی که پدر سهراب و اطرافیان آمدند، ناگهان ما را از روی سینه سهراب بلند شد و خیلی آهسته از کنار بسترش رفت و در یک چشم به هم زدن چنان غیب شد که دیگر آن را ندیدیم. بعد فرزندم سهراب را از خواب بیدار کردم و دیدم که سالم است و خدا را شکر کردم.
ثبت دیدگاه