شناسه: 85295

فکاهی وقایع خنده دار

به روایت از معصومه رزاقی : یک روز صبح که از خواب بیدار شدم و همه را برای صبحانه خوردن بیدار کردم دیدم روی پیشانی همه اسم خودشان را نوشته‌اند. تعجب کردم. وقتی که فرزندم سهراب را از خواب بیدار کردم. به محض اینکه چشمش به ماها افتاد شروع کرد به خندیدن. فهمیدم که کار او بوده است و آن روز سر میز صبحانه کلّی به همدیگر خندیدیم. و هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی‌شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه