عشق شهادت
به روایت از محبت محبتی : به خاطر دارم روزی که پیکر پاک شهید نادر عاشوری را که از روستای گوریان بود، تشییع میکردند فرزندم سهراب نیز در مراسم تشییع پیکر پاک این شهید شرکت داشت. وقتی که سهراب از مراسم تشییع جنازه برگشت. به من و مادرش گفت: این روستای ما خیلی بدبختی دارد. گفتم: پسرم چرا این حرف را میزنی؟ در جوابم گفت: چون روستای ما شهیدی ندارد. آیا روزی میشود که من هم همانند نادر باعث افتخار یک روستا شوم؟ امروز وقتی که نادر را تشییع میکردند خیلی این آرزو را کردم که یک روز مرا تشیع کنند و وقتی که مردم شعار میدادند این گل پرپر از کجا آمده، از سرزمین کربلا آمده مانند یک کوه استوار شدم و احساس کردم که خیلی شجاع هستم.
ثبت دیدگاه