حرمت والدین
به روایت از محبت محبتی : زمانی که خانهمان را میساختیم مراحل پایانی ساخت خانه بود و تقریباً دو سه روز دیگر بیشتر کار نداشت. یک روز تا ساعت 5 ـ 6 بعدازظهر کار میکردیم ولی باز هم نصب در و پنجرهها و کاهگل کردن پشت بامش مانده بود و به فردا کشید. من چون خیلی خسته و مانده بودم به خانه آمدم تا استراحت کنم و فردا صبح کارخانه را به پایان برسانم. صبح که از خواب بلند شدم و آمدم سراغ خانه تا مراحل پایانی خانه را انجام دهم دیدم در و پنجرهها هم نصب شدهاند و پشت بام هم کاهگل شده است تعجب کردم رفتم سهراب را از خواب بیدار کردم. گفتم: فرزندم در و پنجرهها هم نصب شدهاند و پشت بام هم کاهگل شده است. تو خبر نداری؟ گفت: پدر جان دیدم شما خستهاید و در طول این چند مدت خیلی زحمت کشیدهاید. من هم رفتم چند تا از دوستانم را صدا کردم و با کمک آنها در و پنجرههای خانه را نصب کردیم و پشت بام خانه را کاهگل کردیم. چون میخواستم شما فردا به کارهای دیگر خانه برسید و کارتان جلوتر بیافتد.
ثبت دیدگاه